در بيرون هيچ خبري نيست !
محمد صفاجو
بعد از ظهر بود كه به اتفاق حاجي قليزاده دادستان و موسوي مدير عامل انجمن حمايت زندانيان خوي جهت تهيه گزارش راهي مجتمع كاردرماني و كانون عين الحيات شدم تا گوشه هايي از آنچه در اين دومركز اتفاق افتاده را به قلم بكشم .
مجتمع خدمات درماني :
مجتمع خدمات درماني را مي توان از زواياي گوناگوني مورد تجزيه و تحليل قرار داد اما اين واژه با خود ناگفته هاي زيادي به همراه دارد كه پس از مشاهده آن مي توان به عمق كارها و خدمات انجام شده در آنجا پي برد . وقتي وارد اين مركز شدم ابتدا خروج كاميون پر از جعبه هاي ساخته شده چوبي نظرم را به خود جلب كرد آري اين همان حاصل تلاش زندانياني بود كه در آن مركز مشغول فعاليت بودند از راننده كاميون پرسيدم كجا مي بري سئوالم را متوجه نشد و به اين جمله بسنده كرد و گفت : دستشان درد نكنه عجب جعبه هايي در استان بي نظيراست و... بلافاصله از ماشين پياده و وارد اين مجموعه شدم محيطي كاملاً باز كه دهها زنداني با سنين متفاوت آزادانه به كار و تلاش در كارگاه و محوطه مشغول بودند . در اين مركز كار درماني وظايف چنان دقيق تقسيم بندي شده بود كه كارگران يا به قول خودمان آنهايي كه در زندان باز بودند براي خود هم كارگر بودند و هم رئيس. در اين مجموعه كاري هيچ كس براي خود ادعاي منيت و فرار از كار نمي كرد و هر كس كه از توان كاري خوبي برخوردار نبود افراد ديگري بلافاصله جايگزينش شده و ادامه كار مي دادند .
حاجي قليزاده دادستان محترم خوي كه پس از ورود به كارگاه به روند اجراي كارها نظارت مي كرد به گرمي از سوي زندانيان مجتمع كاردرماني مورد استقبال قرار گرفت به طوري كه همه از توجهات ويژه ايشان و ايجاد محيط كاري توسط وي و انجمن حمايت زندانيان تقدير و تشكر نموده و برايشان دعا مي كردند .
زندان باز يا به قولي مجتمع كار درماني مجموعه اي كاري بدون هر گونه اعمال زور و فشار بود كارگاهي كه در محوطه آن درختان خريداري شده از باغات انباشت شده و پس از برش تبديل به جعبه هاي ميوه مي شد .
جالب اينجاست در آن طرف مجموعه كاردرماني نيز منازل مسكوني جهت استراحت كارگران تعبيه شده بود و بايد گفت كه حضور ما در اين مجموعه بود كه لحظاتي توجهشات را به خود جلب كرد و پس از دقايقي دوباره استارت كار زده شد و ما هم راهي كانون عين الحيات گرديديم .
كانون عين الحيات
اينجا تولدي دوباره است . اينجا روستاي عبداله كندي و يا به قولي كانون عين الحيات است مدرسه اي متروكه كه با تلاشهاي گسترده دادستان و مدير عامل انجمن حمايت زندانيان به مركزي براي زودن زنگار دود و غبار از تن تبديل شده است . وقتي وارد اين مركز شدم انگار اين قلم بود كه بر دستانم سنگيني مي كرد آري او نيز فهميده بود كه بايد بنويسم اما نگاهها اين امكان را از دستم گرفته بود نگاهاي عاشقانه اي كه از بودن در اين تولدگاه دوباره لذت مي بردند جوانان پاك و بي آلايشي كه قرباني دسيسه هاي افيوني سوداگران مرگ شده بودند . انگار فقط بيرون ساختمان مدرسه بود و داخل ساختمان محلي براي آرامش و استراحت . افشن ، يونس ، عباس، هوشنگ و..... افرادي بودند كه گويا بي صبرانه انتظارمان را مي كشيدند نه از ماموري خبر بود و نه از مديري خارج از اين مجموعه . اين جوانان كه دل به دريا زده بودند خودشان براي آينده شان مديريت مي كردند آينده اي كه در آن ديگر تاوان اشتباه نخواهند پرداخت . خداي من اين ديگر چه مجموعه اي است اطاقهاي مجزا كه هر كدام به نوشتن جملات و كلماتي سنگين منقش شده بود براي اولين بار بود كه از نوشته هايشان براي خودم يادداشت بر مي داشتم . سري به ميدان نبرد زدم آري آنجا نبردي جانانه ميان افيون و زندگي در جريان بود و مرداني كه خود انتخاب كرده بودند كه ديگر هرگز تسليم نخواهند شد . سري به اشپزخانه ، حمام ، استراحتگاه و ديگر امكانات اين كانون زدم و براي خود نوشته هايي برداشتم . به همراه دادستان سخت كوش و مدير عامل انجمن در جمع اين عزيزان حضور يافته و لحظاتي به حرفهايشان گوش فرا دادم.
با تشويق بود كه بيژن حرفهاي خود را شروع كرد و گفت : خدا را شكر مي كنم كه هم اكنون در جمع دوستان پاك هستم و ديگر من همان فرد منفور نيستم .
اين تازه تولد يافته آهي كشيد و گفت : من قبلاً تمامي راهها را امتحان كرده و نتيجه اي نگرفته بودم . آري او بود كه مي گفت ما هر گز به عمق فاجعه بار اعتياد پي نبرده بوديم و اين نوعي بيماري خطرناك بود كه اعتماد به نفس را هم از ما گرفته بود .
بيژن با نگاهي عميق از حاجي قليزاده و تلاشهايش تقدير و تشكر كرد و گفت : ما مي توانيم به جامعه برگرديم و وظيفه داريم به ساير دوستانمان كه در اين دام اعتياد گرفتار شده اند كمك كنيم .
بيژن پاك غرور را بزرگترين دشمن زندگي دانسته و افزود : معتادان به راحتي نمي توانند در تنهايي زندگي كنند و پاكي گروهي برترين و بهترين پاكي است .
همه نگاهها به يكباره به هوشنگ و عباس متوجه شد آنها نيز از خوشحالي خود جملاتي زيبا بر زبان جاري ساخته و همت والاي دادستان محترم خوي را ستودند .
يونس نيز كه هر آن خودش را براي گفتن جملاتي آماده ميكرد خطابمان كرد وگفت : ما به هيچ وجه بيماري خودمان را نمي شناختيم و مي گفتيم كه تا آخر عمرمان معتاد هستيم و در اينجا بود كه ياد گرفتيم كه مي توانيم ترك اعتياد كنيم . يونس ادعايش اين بود كه در بيرون هيچ خبري نيست و نخواهد بود .
آري اين عزيزان 43نفري از بلا به عشق رسيده و به قول خودشان از جهنم وارد بهشت شده بود ند همت والاي تمامي عزيزان و پديدآورندگان اين مجموعه مخصوصاً جناب آقاي حاجي قليزاده دادستان و موسوي مديرعامل انجمن حمايت زندانيان خوي را مي ستاييم و برايشان از ايزد منان آرزوي توفيق داريم.